اگه هرجا بی تو باشم
اگه هرجا تو نباشی
اگه توی همه شب هام
تو بخوای ازم جداشی
تو بدون جز سکوت
همدم هميشه ی من
تو بدون بی تو ندارم
هم صدايی من بجز غم
تو بگو تاکی بمونم
چشم براهت تا بيايی
تو بيای پيشم بمونی
باز من و تنها نذاری
خوب بگو چه وقتی ميشه
ترو تو بغل بگيرم
تو صدام کنی و اون وقت
توی چشم تو بميرم
تو بيای با اون نگاهت
هم گريز بند غم شی
از شبا و از سپيده
تو بيای نصيب منشی
تو باشی و قاصدک ها
ديگه فاصله بميره
آخ يعنی يه روزی ميشه
شبه من پايون بگيره
نازنين تر از ستاره
دلبرک تر از شراره
ابرا ميگن تو نيايی
همه جا بارون ميباره
سياهی گيسوان پريشان و پرتاب
و ستاره ی درخشان ديدگان
و لطافت و عطر خوش لبخند هايت را بگيريم
ديگر ادعای هيچ را ندارد ..!
در آغوشم آرميده
محو او شده ام
پلک هايش تفسير هزار واژه و احساس است
زيبا ترين ملودی را دارد آهنگ نفس هايش
اوج هنر گيتی ميان شيار های انگشتش نهفته است
آيا او از جنس ماست
من به بهای آغوشش تمامی دنيا را دادم
و به اميد بوسيدنش تمامی آخرت را
فردوس من، ميان حرارت اندامش جای دارد
و دوزخم ،در بح بحه ی صبح که بر ميخيزم
صبح...
مثل هميشه، او ...
من که دادم جون به چشمات
من اسمت رو نوشتم ،روی پوست همه شبهام
من که دوست داشتم و دارم تو رو جای کل دنيام
من که بی تو نمی تونم بمونم حتی يه لحظه
من که بی تو نمی خونم با خودم حتی يه آواز
چه جوری ميشه بتونم که با بالای شکسته برسم به حس پرواز
بتونم ميون دنيا بمونم بی کم و کسری
آخه ديونه ی عاشق ،زندگيم همش تو هستی
تو ای که بودی کنارم ميون شب ها و روزها
تو ای که بودی بيادم توی شادی ها و غمها
تو ای که گرون ترينی توی گلخونه ی دنيا
تو که تو تنم روونی مثل خونم توی رگ هام
تو که تا ابد ميمونی توی اين دلم به يغما
تو که با من هم صدایی
تو که با من آشنایی
تو که باور داری اينجا هميشه خورشيد اسير
پس نذار جای سپيده شب بياد، دلم بگيره
عاشق روزای آبی
خورشيد خاموش قلبم
تو اين دنيای تاريک تو بتاب که سرده سردم
صداست صدای زنگ
ساعت نواخت
صدای آيه های تاريک پايان است
نوای جانگداز تنهايی
صدای ياوريست که مؤمن بود بر خود
صدای اين نسل رميده از زندان
صدای آه هزار دل، در زنجير صاحبان
صدای خموشی نور راه روشنی
صدای خاکستر شدن نسل سوخته
***
بيش از اين ياری ندارم
صدای اشک هزار تن در حصرت فراق اوست
امشب استاد حقيقت جو و حقيقت گوی اين قصه خاموش شد
"
رضا فاضلی در گذشت"مردمک های خيره به زخمهای شيشه می نگرند
که چطور از تيق تيز باران مجروح می شود
و از درون می گريد
اين جا خاطرات بخارند
انسانها باران
قلب ها شيشه
..!صدای شب پره ها،بوی شرجی
هزار زنجير مرثيه گوی اين بارانند
شبگير های اين دنيا بحال هزار نامرد ميگريند
بوی باران از تعفن مردار تند ترست
ما از بر شديم زمزمه ی بغض را
اينجا چرا هزار ما از صد من تنها تر است
همه کور رنگ شده اند
واژه ها همه خاکستری
رنگين کمان هم بی تو بيرنگ است
نقاش نقش های بی گفتگو
رنگ شرابی بزن به اين باران
..!
صدای پرزدن اوج رهاييست
شکوه پر کشيدن چون خداييست
اگر پروانه ها خالق نباشند
يقيناً حالشان دور از خدا نيست
هزاران سال ما مرديم به يک لبخند عاشق کش
بگو با او که مي دانم تو هم با من نمي مانی